درباره سینما

دست نوشته های من درباره سینما: شامل معرفی، نقد و تحلیل فیلم های ایرانی و خارجی، جدید و قدیمی به اضافه موارد متفرقه

 

درباره "شبکه"، آخرین فیلم ایرج قادری

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

شبکه



کارگردان: ایرج قادری
بازیگران: ایرج قادری، نیما شاهرخ‌شاهی، امیرعلی رنجبر، ماه‌چهره خلیلی، الیزابت امینی،  افسانه پاكرو، اكبر عبدی، سیروس گرجستانی، مجید مشیری،  میرطاهر مظلومی، مریم امیرجلالی و عباس امیری


1/2 *

فیلم شروعِ تكان دهنده ای داره. دختر کاراکتر ایرج قادری خودكشی میكنه، احتمالا به دلیل انتشار عكس یا فیلم خاصی ازش در اینترنت، و با این جمله كه "اینترنت خوبه، ولی می تونه راهی به جهنم داشته باشه". در ادامه ایرج قادری رو میبینیم كه پس از این اتفاق كاملا می شكنه و افسرده میشه، چون تنها شخص زندگی ش رو از دست داده. این شروع، نوید یك فیلم مهیج و خوب رو میده. انتظار داشتم كه حالا روایت فیلم به عقب بره و به زندگی این دختر و رابطه ش با پدرش بپردازه و داستان این مسیر تا خودكشی رو تعریف كنه تا برسه به شکانس اول فیلم. ولی این اتفاق نمیفته، و روایت فیلم به لحاظ زمانی خطی جلو میره.

در ادامه وارد داستان و ماجرای متفاوتی میشیم. با یك خانواده و چند همكار آشنا می شیم. پژمان، با بازی نیما شاهرخ شاهی، آدم بَده ی ماجراست. اهل دزدی ست و حساب های مالی شركتی كه توش كار میكنه رو دستکاری میكنه و مبالغ زیادی رو میدزده. برای پیشبرد اهدافش هم از كارهایی همچون ضرب و شتم، تهدید، حق السکوت گرفتن و دادن، انتشارِ فیلم و عكسِ خصوصی افراد و ... دریغ نمی كنه. رییس شركت پدرش هست كه قاعدتا از این كارهای پسرش خبری نداره و دچار ضرر هم میشه. پژمان غیر از دزدی شرکت، در بیرون هم دست به كار های ناسالمی میزنه و دشمنان زیادی برای خودش درست میكنه كه به كمتر از انتقام شدید راضی نیستن. بزرگترین قربانی پژمان، کاراکتری با بازی امیر علی رنجبر هست. جوانی ساده و البته سرکش كه می خواد با خواهر پژمان (با بازی افسانه پاکرو) ازدواج كنه. طی فعل و انفعالاتی پژمان به قتل میرسه. و کاراکتر امیر علی متهم اصلی معرفی میشه و در آستانه اعدام قرار میگیره. ظاهرا تمام شواهد دال بر گناهکاری اوست. در اینجاست كه کاراکتر ایرج قادری، كه وکیلی ست به نام آقای بهنود، رو در حدود 20-30 دقیقه به پایان فیلم دوباره میبینم. آقای وكیل با وجود خستگی و ناتوانی و پیری و بی حوصلگی، در نهایت قبول میكنه كه وکالت امیر علی رو به عهده بگیره و گره رو باز كنه. در سکانس های دادگاه، با تلاش های آقای وكیل، می فهمیم كه ماجرای قتل پژمان كمی پیچیده تر از اونی بوده که فكر میكردیم ...

بخش باز شدن گره ماجرا، و حل معمای قتل ، كمی (نه خیلی زیاد) غیر منطقیه. آقای وكیل رو فقط در یك نمای كوتاه میبینم كه داره پرونده رو مطالعه میكنه، و یكی دو جا تصادفا اطلاعاتی به دست میاره و خیلی به اون صورت او رو فعال در جستجوی حقیقت نمی بینیم. ضمن اینكه در دادگاه هم به یك باره همه شروع میكنن به لو دادن خودشون و گفتن حقیقت.

یه جاهایی فیلم افت میكنه. یكی دو جا صحنه های گریه دار، خنده دار از آب در میاد. صحنه های اکشن زد و خورد، بعضی لحظات خوب و بعضی لحظات اغراق آمیزه. بازی اكبر عبدی خیلی خوب و جالبه، هرچند کاراکترش کارکرد حداقلی در پیشبرد داستان داره. نوع به قتل رسیدن پژمان، كه بعد از حل معما می فهمیم، خوبه ولی میتونست هوشمندانه تر از این هم باشه. به نوعی نتایجِ آدمهایی که بهشون آزار رسونده، در یك لحظه و یك جا، خشمگین بر سرش هوار میشن و به سختی ازش انتقام گرفته میرن، و بیننده هم هیچ حس سمپاتی برای او نداره. انتقام در فضاىِ این فیلم، یك حق و چیز عادی ای هست. فیلم خیلی در انگیزه های درونی و احوالات آدمها دقیق وعمیق نمیشه و صرفا به رفتار ها و واكنش های بیرونی اون ها میپردازه. مثلا هیچ وقت به درستی نمی فهمیم كه پژمان، كه منشا تمام شر فیلمه، واقعا چی تو مغزش میگذره.

فیلم، یك درامِ جنایی ست. اما همون جنایت های همیشگی و سنتی. از تبلیغات و شروع و حتی نام فیلم، به نظر میرسید كه به طورِ خاص درباره جنایت های بر اساسِ رایانه و اینترنت و شبكه های اجتماعی باشه. ولی این صرفا یك تم خیلی فرعی در داستانه. هر چند همین حدش هم می تونه ایده هایی ایجاد كنه برای فیلم های جنایی بر اساسِ جرائم رایانه ای (البته طییعتا منظورم از جرائم رایانه ای استفاده از فیلتر شكن و دید زدن چهار تا سایت نیست! منظورم سرقت پول و اطلاعات یا تجاوز به حریمِ خصوصی افراد هست) . با دیدن همین فیلم، احساس كردم چه خوب میشه فیلمی جنایی ساخته بشه، كه همه اتفاقاتِ هیجان انگیزش، از جمله دزدی، تعقیب دزد، تحرکات گنگستری، حل معما، مجازات و... همه در فضاى مجازی و در اینترنت انجام بگیره. یك فیلم پر هیجان با آدم های فعالی كه تمام وقت فقط در اتاقشون پای کامپیوترشون هستن و هوش کامپیوتری دارن. حالا بیشتر سرتون رو با این ایده درد نمیارم. شاید خودم روزی فیلمنامه ش رو نوشتم! بگذریم!!

در فیلم شبكه، در همه چیز به حداقل ها بسنده شده. فیلم میتونست به اندازه ای کاراکترهاش، اهلِ ریسك باشه ولی همه چیز انگار صرفا در حد رفع تکلیفه. البته فیلم خیلی بدی نیست، ولی به یاد نمیمونه. تنها چیزی كه به یاد می مونه شكل آخرین حضور ایرج قادری و کاراکترش هست. كسی كه در فیلم ماقبلش، پاتو زمین نذار، نقش قهرمانِ انتقام جویی رو بازی كرد كه حتی با پای گچ گرفته میرفت و یه مشت آدم رو لت و پار میكرد، ولی در شبكه توان چنین كارهایی رو نداره. البته شبكه هم داستان انتقامی داره. ولی داستان شبكه در دنیای جوون تر ها با مناسبات متفاوتش میگذره، و انتقام جوی جوان فیلم، كه به عنوان بیننده حق انتقام رو برای او قائل می شیم، در آخر به بن بست مطلق میرسه. اینجاست كه کاراکتر ایرج قادری، به عنوانِ یه بزرگتر وارد میشه و در اوج خستگی و پیری، اثر خودش رو میذاره تا نشون بده دود از كنده بلند میشه. و چه نقش خوب و با ربطی بود به عنوان آخرین بازی قادری. به هر حال چه طرفدار ایرج قادری بوده باشیم یا نه، جدا از بحث ارزش گذاری، باید قبول كنیم كه قادری کسیه که مشابه و دومی نداره.

قبل از دیدن فیلم، پیش بینی میكردم كه با اثری متوسط رو به پایین روبرو باشم، كه بعد از دیدن فیلم فهمیدم پیش بینیم درست بود.



درباره نارنجی پوش / نقد

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

نارنجی پوش



کارگردان: داریوش مهرجویی
بازیگران: حامد بهداد، لیلا حاتمی، میترا حجار، طناز طباطبایی، همایون ارشادی، فردوس کاویانی، اردشیر رستمی، امید روحانی، ...

امتیاز:
1/2

گول پوستر فیلم رو نخورید! لیلا حاتمی، و سایر شخصیت های زن فیلم، در فیلم لباس رفتگرها را نمی پوشند!

شخصیت اصلی فیلم، حامد آبان، عکاس مطبوعات، یك شوهر و یك پدر بدونِ مشكلات مالی با لیسانس از دانشگاه تهران، روزی نگاهش می افته به كتابی در مورد فنگ شویی كه معلم سر خونه پسرش تو خونه شون جا گذاشته. حامد كتاب رو می خونه و یهو متحول میشه و شروع میكنه به تمیز كاری و شلوغ كاری، بعد هم میره رفتگر میشه...

اغلب قهرمانان فیلم های مهرجویی اینطوری ان. دچار تحولات ناگهانی و اساسی میشن و ماجراهای فیلم رو شكل میدن. منشأ این تحولات معمولاً درونیه و به نمود های رفتاری بیرونی عجیب و غریب می انجامه. منشأ تحولات حامد آبان خوندن كتابی در باب فنگ شویی هست. فنگ شویی یه جور عرفان (البته اگه اسمش رو عرفان بذاریم) چینی هست كه تأكید بر پاکیزگی بیرون و در نتیجه درون انسان داره. و در عمل معمولا به جابجا کردن اثاثیه منزل محدود میشه. ربط چندانی هم به حفظ محیطِ زیست نداره.
این تحول شخصیتی حامد، كه سنگ بنای ادامه فیلم هست، غیر قابل قبول و غیر قابل درك و غیر منطقی ست.  اینكه یك آدم با خوندن یك خط از یك كتاب تحت تاثیر قرار بگیره و بره تو فكر و بره دنبال مطالعه قابل دركه، به شرطی كه آدمِ مورد بحث، اساسا آدمِ عمیقی باشه. ولی حامد در نگاه اول آدمِ خیلی دقیق و پرمغز و دارای زمینه های فكری و آماده پذیرفتن ایده های جدید به نظر نمی رسه.
حتی اگه این پذیرش ایده جدید رو بپذیریم(كه البته نمی پذیریم!) ، اعمال بعدیش اصلا قابل توجیه و درك نیست. حامد بلافاصله بعد از خوندن كتاب، طوری شروع میكنه به تمیز كردن خونه كه انگار سال ها دچار وسواس بوده و به اصطلاح obsessed بوده با قضیه. انگار نه انگار كه تازه با قضیه آشنا شده. بماند كه معلوم نیست چطور اون همه كار خونه رو می تونه تو یه روز انجام بده؟ و چرا انقدر از وسایلشو می خواد بریزه دور؟ گفتم كه، بماند!!

فیلم به نوعی ستایش میكنه از مدرك و ثروت. و اینكه پولدار ها و طبقات بالا خوبن و میتونن مشكلات رو حل كنن، كه این مسأله تو اپیزود اول طهران، تهران خیلی غلیظ تر از اینجا مطرح بود. فیلم میگه كه این رفتگر هایی كه الان هستن، و آدم های تحصیل كرده و ثروتمندی نیستن، کارشونو خوب انجام نمیدن و شهر كثیفه، و نیاز هست آدمی لیسانسه بدون مشكلِ مالی بیاد و قهرمان بشه تا همه چیز خوب بشه. ضمن اینكه فیلم تصویر واقعی از شغل بسیار سخت و پر زحمت رفتگری نشون نمیده، چون اكثر كار این قشر در نیمه شب یا صبح زود قبل از طلوع آفتاب هست، نه سر ظهر!
اون صحنه ی توی چمن ها ، كه حامد به اون خانواده میگه "ناندرتال" هم خوشم نیومد.اولا كه رفتار اون خانواده خیلی اغراق آمیز به تصویر كشیده شده، ثانیأ نمی فهمم حامد چه حقی داره كه اون طور به مردم توهین كنه، مگه خودش چه برتری ای به اونها داره؟

فیلم در انتقالِ پیام اخلاقی-اجتماعی ش مغشوشه، و تکلیفش درست معلوم نیست و نمیدونه كه دقیقا چه چیزی رو می خواد تبلیغ کنه. بالاخره فنگ شویی، زیباسازی شهر، یا حفظ محیط زیست؟ این ها سه چیز متفاوت اند و نمیشه اون ها رو به راحتی با هم جمع بست. تاکید بیشتر فیلم به لحاظ مدت زمانی روی جارو كشیدن خیابونهای شهر و جمع كردن برگ های خشک روی زمین هست (بماند كه اگر داستان فیلم در فصلِ بهار میگذره، اون میزان برگ خشك پاییزی چطور قابل توجیهه )، فقط به زیبا و مرتب سازی ظاهری شهر ربط داره، نه به حفظ محیط زیست و نگهداری اون برای نسل بعد، و از این دست مسائلی كه آقای مهرجویی اوایل فیلم و همچنین در مصاحبه هاش میگه. آن چه كه محیط زیست رو به خطر میندازه و انداخته و به شدت وضعیت نسل آینده رو نگران كننده میكنه، دود ماشین ها و گازهای خطرناك آلاینده و قطع درختان و از بین رفتن جنگل ها و زباله های تجزیه ناپذیر پلاستیكی هستند، نه برگ های ریخته شده درختان و نه حتی یه سری سوسك كه ممكنه یك پارتی کوچکی هم برگزار كنن!

فیلم از شرایط مكانی و زمانی الانِ اینجا خیلی پرته. شخصیت های فیلم برای مدرك لیسانس حامد كلی ارزش قائل میشن، در حد فوق دكترا! در صورتی كه الان لیسانس داشتن كه ارزشی نیست، خیلی ها لیسانسه ان. حامد خیلی راحت و سریع استخدام میشه و سریع میره سر كار. یعنی هیچ بوروکراسی اداری وجود نداره. روزنامه ها تیتر و عكس صفحه اولشون به حامد اختصاص پیدا میكنه و انگار هیچ خبر دیگه ای در كشور نیست و انگار روزنامه های ما صفحه اولشون رو به این مسائل اختصاص میدن. این هم كاملا در جامعه امروزه ما غیر ممكن و غیر قابل تصوره كه كسی مثلا با جارو زدن انقدر زود همه جا معروف بشه، چون اساسا فرهنگ سلبریتی شدن به این صورت در كشور ما نیست. شهردار فیلم هم كه لحظه ای به عنوان یك شهردار تهران، چه در ظاهر چه در گفتار، قابل باور نیست. انگار فیلمساز در كره مریخ زندگی میكنه. من حدس میزنم كه مهرجویی در زندگی شخصی ش خیلی با جامعه در ارتباط نیست و همكاران و دستیارانش هم جرات ندارن یا روشون نمیشه كه اشتباهاتش رو بهش تذكر بدن.

ورود لیلا نهال به فیلم كمی عقلانیت به فیلم وارد میكنه و شخصیتیه كه میشه کمی اون رو فهمید. البته شخصیت پردازی ش كامل نیست و نشانه ای از نبوغ ریاضی و استادی برجسته و دنیا دیده بودن در او نمی بینیم. تناقص هم وجود داره. از یه طرف چند سال خارج بوده، از طرفی تازه میگه برام دعوت نامه اومده! بلاخره نفهمیدم، این در خارج سالها استاد بوده و وضعِ مالی رو به راهی داره، یا تازه می خواد استاد بشه و از صفر شروع كنه. و چرا مجبور بوده در جای سردسیر باشه؟ اینجوری كه اینا توصیف میكردن، به نظر میرسه جایی بوده در شمالِ اسکاندیناوی یا سیبری! در حالی كه دانشگاه های تاپ دنیا اکثرا در مناطق سردسیر و یخ زده نیستن، و اگه ایشون واقعا نابغه ریاضیاته، اونا میتونن شرایط خوب زندگی رو برای خودش و خانواده ش فراهم كنن. کلی دعوت نامه هم که داشته! بگذریم!

جر و بحث ها و دادگاه لیلا و حامد، مسلما یاد آور جدایی نادر از سیمین هست. حتی عده ای پا رو فراتر گذشتن و گفتن این فیلم جوابی به فیلم فرهادیه و قراره مثلاموندن در كشور رو تبلیغ كنه (هر چند فیلم فرهادی به نظرم ابدا خارج رفتن رو تبلیغ نمی كنه). و در تبلیغ این مفهوم هم فیلم مهرجویی ناموفقه و حتی نتیجه عکس پیدا میکنه. وقتی لیلا میگه كه "اونجا همه چیز زندگی برام فراهمه و زندگی خوبی اونجا دارم و میتونیم با هم داشته باشیم"، و حامد جوابی بهتر از اینكه "من با اینجا حال میكنم" نداره، در واقع عقلانیت و منطق طرف لیلا ست، نه حامد. یعنی فیلم میگه كه بی منطق ها داخل رو انتخاب میكنن و عاقل ها خارج رو. و ما با حامد هم نظر نمی شیم چون همش كارهای دیوانه ور ازش میبینم و اون دگرگونی اساسی اوایل فیلمش رو. از كجا معلوم؟ ممكنه فردا روز یه كتاب دیگه بخونه و اون وقت بگه خارج خوبه و به سرعت بار و بندیلش رو ببنده و بره خارج!! پس رو حرف این آدم نمیشه چندان حساب كرد.

بازی لیلا حاتمی در سکانسش با میترا حجار خیلی خوبه، كلا اون صحنه استثنائا صحنه خوبیه، چه از نظر فیلمنامه، و چه كارگردانی. بازی حامد بهداد به نظرم ناموفقه. البته تمام تلاششو كرده كه انرژی بده به كار ولی در كل جواب نمیده.، به دلیل مغشوش بودن خود فیلم. به جای اینکه فضای "سرخوشانه" ای ایجاد کنه، بیشتر میره رو اعصاب و من منتظر بودم فیلم سریعتر تموم بشه.




درباره فیلم مجموعه ای از وقایع ناخوشایند (A Series of Unfortunate Events)/ نقد و مرور فیلم/ مجموعه ای از چهره های عجیب و غریب برای جیم کری

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

مجموعه ای از وقایع ناخوشایند
Lemony Snicket's A Series of Unfortunate Events



سال: 2004
کارگردان: براد سیلبرلینگ
بازیگران: جیم کری (کنت اولاف)، امیلی براونینگ (وایولت)، لیام ایکن (کلاوس)، کارا و شلبی هافمن (سانی)، مریل استریپ (ژوزفین)، بیلی کانلی (مانتی)، تیموتی اسپال (آقای پو)، جود لا (لمونی اسنیکت) و ... داستین هافمن (منتقد)

امتیاز:
***

شروع فیلم شبیه قصه هاى fairy tale موزیکال هست و همه چیز خوش و خرّمه. اما یهو سکانس قطع میشه و راوی دستان، آقای لمونی اسنیکت، شروع به صحبت میكنه و اعلام میكنه كه قرارنیست یك fairy tale باشه، و داستان فیلم پر از اتفاقاتِ نا خوشاینده و اگر خواستید میتونیدتماشاى فیلم رو ترك كنید! چند بار دیگه هم در طول فیلم این موضوع رو تكرار میكنه كه خود این كار به با مزه شدن فیلم بیشتر كمك میكنه.

در ادامه با سه بچه یك خانواده آشنا مى شیم، دو دختر و یك پسر خانواده بودلیر. وایولت، كه اهل ابتكار و اختراعه، برادرش کلاوس، كه كتاب زیاد مى خونه و حافظه خوبى داره، و خواهر کوچیکشون، سانی، كه خوب گاز میگیره! قراره براى این 3 نفر وقایع ناخوشایندی پیش بیاد. در ادامه آقاى پو، وكیل خانوادگیشون، به بچه ها خبر میده كه پدر و مادرشون در آتش سوزى از دنیا رفتن، و حالا باید با شخصى به نام کنت اولاف زندگى كنن. نسبت خانوادگی کنت اولاف مشخص نیست ولى حالا سرپرست قانونی بچه هست.

در ادامه، آقاى پو بچه ها رو میبره خونه آقاى اولاف كه بمونن. یك خونه مخوف و سرد، كه البته به نظرِ من هنرى و جذاب بود! بعد با کنت اولاف آشنا مى شیم. یك آدمِ اغراق آمیز كه در نگاه اول واضحه كه قراره آدم بده ی داستان باشه. اغراق آمیز بودنش از این جهت قابل توجیهه كه یك بازیگرِ خود شیفته و علاقه مند اغراق است و خیلى هم آدمِ عجیب غریبیه! بازی جیم کری به این عجیب و کاریکاتوری بودن بیشتر كمك میكنه. با گریم سنگینش كه در ابتدا تشخیص جیم کری رو سخت میكنه. البته در ادامه فیلم چند گریم و تیپ متفاوت دیگه هم از او خواهیم دید. دقت كنید كه فقط جیم کری نیست كه بازیگر عجیب و غریبیه، خود کنت اولاف از او هم بازیگرِ عجیب و غریب تریه !!

خیلى زود مى فهمیم كه اولاف مى خواد فقط صاحب دارایی هاى هاى آقا و خانومِ بودلیر بشه و مى خواهد از دست بچه ها خلاص بشه. اول كه ازشون كار میكشه و بعد اون ها رو تو ماشین قفل شده، رو ریل قطار رها میکنه تا در اثر اصابت به قطار كشته بشن. اما به طرز باور نکردنی اى بچه ها، با اون مهارت هاى ویژه شون، خودشون رو از اون مهلكه نجات میدن و مسیرِ قطار رو عوض میكنن. اینجا آقاى پو سر میرسه و نه به دلیل قصد كشتن، بلكه به دلیل اجازه به رانندگی بچه ها، کنت اولاف رو براى سرپرستی نامناسب تشخیص میده و بچه ها رو از او جدا میكنه و با خودش میبره. البته حقیقت اصلى ماجرا رو قبول نمیکنه. کنت اولاف هم معلومه كه قرار نیست دست بردار باشه.

فیلم با توجه به فضاىِ كودكانه ش، به درستى دنیاش رو دو قطبى میكنه: بچه ها و آدم بزرگ ها. بچه هاى فیلم آدم هاى منطقى و نرمال و قابل درك هستن، ولى بزرگترها عجیب و غریب، كم دقت و بعضا بد جنس ان، و به حرف بچه ها اهمیت نمیدن و حرف اونا رو نمى فهمند. براى همینه كه بچه ها باید براى نجات از مخمصه ها خودشون دست به كار بشن.

در ادامه داستان، بچه ها دو سرپرست دیگه رو تجربه میكنن. عمو مانتی كه مرد مهربونیه و در خونه ش با مارها زندگى میكنه، و عمه ژوزفین كه زن میانسالیه كه تنها در بالاى یك دره مخوف زندگى میكنه و از ساده ترین چیز ها میترسه (البته عمو و عمه رو به ترتیب به جاى uncle و aunt به كار بردم، به معناى اون نسبت خانوادگى نیست). مانتی و ژوزفین در چند ویژگى مشترك ان: نسبت خانوادگیشون با بودلیر ها معلوم نیست، خطر کنت اولاف رو درك نمیكنن، و هر كدوم یك تلسكوپ كوچك (spyglass) دارن كه عینش رو پدرِ بچه ها داشت، حتما ارتباطى وجود داره. در هر دو سناریو، کنت اولاف با چهره ها و لهجه هاى متفاوت سر و کله ش پیدا میشه ( یادتونه كه کنت اولاف یك بازیگرِ علاقه مند به اغراقه ) تا بچه ها رو به دست بیاره و سرپرست هاى بعدى رو از بین ببره. یك بار به عنوان یك جانور شناس ایتالیایى و بار دیگر به عنوان یك ملوان اسکاتلندی.



آخرین بخشِ فیلم یك اجراى تئاتره، ولى چیزى كه به جز بچه ها و اولاف كسى نمیدونه اینه كه در دل نمایش، اولاف مى خواد واقعا با وایولت ازدواج كنه و از این طریق صاحب دارایی هاى ها بشه. تو اون صحنه ها اتفاقات مختلفى مى افته. در بین تماشاچیان یك کاراکتر جالبى هست كه منتقد تئاتره، با بازی داستین هافمن، البته فقط چند لحظه. این آقاى منتقد بدون توجه به تمام اتفاقات دور و برش فقط "دغدغه نقد" داره!!

یك جایى وایولت به اولاف میگه:" تو بازیگرِ خیلى بدى هستى"!! این بدترین توهین به کنت اولافه!! اگه بهش بگى تو قاتلی به این اندازه ناراحت نمیشه كه از بازیگری ش انتقاد كنى!

به عنوان یك فیلم كودكانه، پایان و به خصوص پیام پایانی فیلم به اندازه كافى گرم و مثبته. تیتراژ پایانی فیلم رو هم از دست ندید. انیمیشن قشنگیه.

من كلا این فیلم رو دوست دارم. هم 6-7 سال پیش كه اولین بار دیدمش، هم الان. بازى جیم کری فوق العاده ست، انگ این نقشه. بازى وایولت و کلاوس هم به اندازه كافى خوبه. فیلم بردارى خوبه، تصویر هاى قشنگى هم داره. فضا سورئال و نیمه فانتزیه، از رنگ آسمون و شكل خونه ها و جاده و ... معلومه. دو سه تا صحنه ى هیجانی داره كه البته چندان منطقى نیستن (مثل صحنه قطار و همین طور افتادن از پرتگاه ). آقاى پو معلوم نیست چه طور یهو همه جا سبز میشه. ضمن اینكه فیلم به راز مرگ بودلیر ها و اون تلسکوپ ها و اون سازمان مخفى نپرداخت و اون ارتباط ها رو توضیح نداد كه این بزرگترین اشكال فیلمه.

فیلم تا حدى کمدی و خنده دار هم هست. خصوصا بازى و کاراکتر جیم كارى، كه هم ترسناکه و هم به شدت خنده دار و بامزه! دیدن این فیلم به همه توصیه میشه، كوچك و بزرگ، خرد و كلان، پیر و جوان، ...، كلا همه!!



درباره فیلم جدید ال پاچینو، Stand Up Guys / یک عکس جالب به اضافه اندکی توضیح

 

نوشته شده توسط:درباره سینما


این عکسی ست جالب از صحنه فیلمبرداری فیلمی به نام Stand Up Guys که قراره سال 2013 بیاد. یک فیلم کمدی درباره دو خلافکار قدیمی مسن که میخوان گنگ قدیمیشون رو دوباره جمع کنن. نقش این دو نفر رو ال پاچینو و کریستوفر واکن بازی میکنن. به جز این دو، جولیانا مارگلیس و الن آرکین هم در این فیلم بازی میکنن. کارگردان هم فیشر استیونس هست.

این اولین باره که پاچینو و واکن در فیلمی هم بازی هستن و به نظرم میتونن زوج هنری خوبی باشن. واکن بازیگر بسیار خوب و سطح بالاییه. پاچینو هم که خدای بازیگری ست. البته این دو در فیلم گیگلی هم بودند، ولی هر کدوم فقط یک سکانس و اون هم جداگانه. جالبه که فیلم سراسر بد گیگلی، اتفاقا فقط دو صحنه خوب داشت، یکی صحنه پاچینو و دیگری صحنه واکن.

به عنوان یک طرفدار ال پاچینو امیدوارم در این فیلم توان بازیگری ال پاچینو در یک نقش کمدی در یک فیلم کمدی خوب و به درد بخور دیده بشه. سه چیز من رو بیش از پیش به این مسئله امیدوار میکنه: 1) اینجا خبری از آدام سندلر نیست!، 2) اینجا هیچ مردی قرار نیست نقش یک زن رو بازی کنه!، و 3) اینجا قرار نیست ال پاچینو در نقش خودش بازی کنه!! پس میشه جک و جیل رو فراموش کرد، هر چند اونجا پاچینو حضور خوبی داشت ولی خود فیلم افتضاح بود.

اما از این حرفها گذشته، بچسبید به این عکس. میطلبه که دقایق زیادی به این عکس نگاه کنید و لذت ببرید!

pacino-walken


درباره 9 فیلم نامزد بهترین فیلم اسکار 2012 / ارزشگذاری و نقدهای کوتاه

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

آرتیست (The Artist)

1/2 ***
اینكه در سال ۲۰۱۱ یك فیلم سیاه و سفید صامت ساخته بشه خب خیلى جالبه. اما ارزشِ اصلى فیلم در اینه كه بعد از حدود 20-30 دقیقه كه به این مسأله در فیلم عادت میکنیم و تا حدى تكرارى میشه، حالا داستان فیلم جدى میشه و دنبالش میكنیم. بازی دو بازیگرِ اصلى عالیه، خصوصا ژان دوژاردین كه بارِ فیلم رو به خوبى به دوش میكشه و فوق العاده مستعده. امیدوارم فیلم هاى سیاه و سفید بیشترى در جهان ساخته بشه. فیلمى كه رنگ داره، از نعمتِ سیاه و سفید بودن بى بهره است.


نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

1/2 ***
یكى از سرگرم كننده ترین فیلم هایى كه امسال دیدم. اوون ویلسون در نقش اصلى با همون المان هاى همیشگىِ وودی النی ، بازى خوبى داره. فیلم حس و حال خوبى داره كه با آدم مى مونه.
مطلب مفصل تری درباره این فیلم نوشتم که میتونید
اینجا بخونید.


به شدت پرصدا و فوق العاده نزدیک (Extremely Loud and Incredibly Close)

1/2 *
فیلم مثل یك soap opera مجموعه ای از زیر داستان هاى تعجب برانگیز و بعضا بى منطق هست كه قرار نیست به کلیتی برسه. تا آخر فیلم من درك نكردم كه مشكلِ این پسر چیه. شروع و پایان سفرش بی دلیل و بی منطقه. حضور مکس فن سیدوی بزرگ خوبه. البته بازیش درخشان نیست، فقط صرف حضورش خوبه و جاهایى كه هست فیلم رو قابل تحمل میكنه. اون بازی آکسی موران هم ایده خوبیه که خوشم اومد! این فیلم متوسط به پائین هست (مثل فیلم قبلى استفن دالدری، یعنى reader)، و اینكه نامزد اسكار شده به خاطر وجود تم دلسوزى و سمپاتى نسبت به قربانیان و بازماندگان یازده سپتامبر در فیلم هست، که البته اون هم سطحی پرداخت شده.


اولاد (The Descendants)

1/2 ***
یك فیلم آرام خوب با بازى خوب جورج کلونی . كارگردانى و فیلمنامه خوبه. اون زیر داستان در مورد ملك و معامله و ارتباطش با داستان اصلى خیلى عالیه، یعنى تلاش براى حفظ داشته ها و ریشه ها و کمی اعتماد به قبلی ترها و همین طور اهمیت خانواده. سیر شخصیت دختر بزرگه عالیه. شوخی های پسر جوونه گاهی رو اعصابه و زیادیه. فیلم میتونست پایان محكم ترى داشته باشه، ولى همین پایان هم بد نبود.


خدمتکار (The Help)

1/2 ***
یكى از فیلم هاى خوب سال، كه مجموعه ای از احساسات رو در طول فیلم براى بیننده ایجاد میكنه. از میزان صحت تاریخی ش كه بگذریم (چون اطلاع دقیقى ازش ندارم)، داستان خوبى داره و به خوبى روایت كرده. در مورد موضوع مهمی هم هست که میتونه امروز هم مصداق داشته باشه، به شکل های مختلف و در همه جا. مجموعه بازیگرانِ خوبى داره در نقشهای مناسبشون، كه كار بازیگرها، چه به صورتِ فردى، چه به صورتِ مجموعه خوبه.


مانی بال (MoneyBall)

1/2 **
ارون سورکین این بار هم فیلمنامه خوبى نوشته، ولى مانی بال، سوشال نتوورک نیست. داستان نسبتأ جالبه ولى از حد خودش فرا تر نمیره و در یه حدى مى مونه. از اول تا آخرش یك دسته و به جایى نمى رسه. بر خلاف سوشال نتوورک كه در ظاهر در مورد فیس بوک و برنامه نویسیه ولى توش به عمیق ترین ویژگى هاى انسانى پرداخته میشه و میشه گفت درباره همه انسان هست. ضمنا میخوام ادعا كنم كه برنامه نویسى در محیط وب، خیلى جذاب تر و هیجان انگیز تر از بازى بیس بال هست!!


هوگو (Hugo)

***
پرداخت داستان فیلم خوب نیست، یه جاهایى فیلم خسته كننده ست. ولى به لحاظ بصری فیلم فوق العاده ایست، مخصوصا بعد از اینكه فیلم رو به صورت سه بعدى در سینما دیدم، بیشتر ویژگى هاى بصری ش برام قابل ستایش شد.
مطلب مفصل تری درباره این فیلم نوشتم که میتونید
اینجا بخونید.


اسب جنگی (War Horse)

1/2
یكى از ضعیف ترین فیلم های سال که خیلی فرق هست بین چیزی که هست و چیزی که میتونست یا میخواست باشه. این چیزی که هست فیلمیه به نظرم احمقانه. فیلم باید میتونست از اسب یک شخصیت انسان گونه بسازه یا حداقل علاقه پسره به اسب رو طوری قابل درک کنه تا دیدن ماجراهای این اسب مهم بشه و دوستش داشته باشیم. این میتونست فیلم رو نجات بده که متاسفانه تلاش کافی براش صورت نگرفت.
مطلب مفصل تری درباره این فیلم نوشتم که میتونید
اینجا بخونید.


درخت زندگی (The Tree of Life)

1/2 **
احساسات متناقضی نسبت به این فیلم دارم. ولى میشه گفت فیلم مجموعه ای ست از یك سرى صحنه هاى متوسط و خوب(داستان ساده یك خانواده در آمریكای میانه)، چند لحظه فوق العاده درخشان و یك سرى تصاویرِ  نا مربوط و نچسب. درخشان ترین لحظه فیلم، نه زیرِ اقیانوسه، نه تو فضاست، نه در دل اتم هاست، نه تو آسموناست، بلكه سر میزِ شامه. اونجایی كه پسر به پدر(براد پیت) میگه دیگه حرف نزن، و بعد پدر عصبانى میشه. اون تصاویرِ گرافیکی كامپیوترى از جنبه هاى مختلف طبیعت و جهان ، كه یاد آور مستند های discovery channel هستن، خیلى بی ربط و بى اثرن. به صرف نشون دادن چند تا چیز كنار هم كه نمیشه انتظار داشت بیننده خودش اینا رو به هم ربط بده، باید بیننده رو هدایت كرد به سمتِ كشف ربط این ها، اون هم چنین حرف هاى بزرگى درباره همه چیز زندگى.




درباره نیمه شب در پاریس/ نقد/ آن دوران طلایی

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

نیمه شب در پاریس

Midnight in Paris




2011
نویسنده، کارگردان، رییس، استاد، سرور: وودی الن
بازیگران: اوون ویلسون، ریچل مک آدامز، مایکل شین، ماریان کوتیلارد، کوری استول، کتی بیتز، آدریان برودی و ...

امتیاز:
1/2 ***

دوست داری تو یك دوره تاریخی دیگه ای زندگی میكردی؟ دوره ای كه ازش تو كتاب ها خوندی و زیبایی هاش رو با حسرت تو ذهنت تصور میكنی؟ دوره طلایی؟! پس بیا ببرمت به یك سفر به گذشته به همون دوره طلایی ت، و بنشونمت پیش شخصیت هایی از اون دوره كه ستایششون میکنی و ازشون اسطوره ساختی. ممكنه این وسط عاشق هم بشی! عاشق كسی كه اسمی ازش تو تاریخ نیست. خودت میفهمی كه تو همون دوره طلایی تو كسانی زندگی میكنن كه ارزشی برای اون دوره قائل نیستن و اون ها هم برا خودشون دوران طلایی ای دارن در زمان گذشته تر! و همین طور ادامه پیدا میكنه. میفهمی هیچ دوره ای طلایی نیست.


نیمه شب در پاریس، یكی از سرگرم كننده ترین فیلم هاییه كه در این سال دیدم، یک کمدی وودی النی بسیار خوب.
اوون ویلسون نقش اصلی وودی النی فیلم رو بازی میكنه. شخصیتی كه خیلی شبیه به کاراکترهایی كه خود وودی الن تو فیلماش بازی میكرده؛ از انی هال و منهتن و هانا و خواهرانش گرفته تا مایتی افرودایتی و هری مخرب. کاراکترمستاصل، كم اعتماد به نفس، با اخلاق ولی بدون یك سیستم فکری محكم و مشخص، دچار تردید در همه زمینه ها، از روابط شخصی گرفته تا جهان بینی. مطمئنا اگه این فیلم دو، سه دهه قبل ساخته میشد خود وودی الن نقش اصلی ش رو بازی میكرد. بازی اوون ویلسون اینجا خوبه. فیلم برداری و رنگ پردازی و طراحی صحنه و موسیقی خیلی خوبه.


حضور کاراکترهایی مثل همینگوی، فیتزجرالد، گرترود استاین، پیكاسو، سالوادور دالی، بونوئل، ادگار دگا و... نكته جالبی هست. اما فقط حضور نیست. هم بازی بازیگراشون خوبه، و خصوصا اینجا ارزشِ فیلمنامه وودی الن در نوشتن دیالوگ ها برای این شخصیت های واقعی معروف بیشتر مشخص میشه. دیالوگ ها طوری ان كه ما این شخصیت ها رو اول به عنوانِ آدم و انسان بپذیریم، و بعد به عنوان شخصیت های تاریخی كه ویژگی های معروفی برای خودشون دارن. ضمن اینکه شوخی های خیلی ظریف و مربوطی هم با این شخصیت ها میشه.  خصوصا اگه این آدم ها، یعنی همینگوی و بقیه رو از قبل بشناسید جذابیت بیشتری براتون خواهد داشت. البته من ادعا ندارم كه شناخت زیادی در مورد این بزرگان و کارهاشون دارم! ولی یك شناخت حداقلی ازشون دارم و بعد از دیدن این فیلم مشتاق شدم كه در موردشون همچنان بیشتر مطالعه كنم.


فیلم حس خوبی داره، و من از به خاطر آوردن دوباره فیلم، حس خوب و مثبتی بهم دست میده. ارزش دوباره دیدن رو هم داره. فیلمیه كه فكر می كنم با گذشته زمان تازگی ش رو حفظ كنه و پیش بینی میكنم كه اگر کاراکتر های معروف تاریخی این فیلم رو بیشتر بشناسم، با دیدن دوباره فیلم، لذت مضاعفی از فیلم ببرم.



درباره سینمای ایران در سال 1390 / بهترین های سال 90 از نگاه من

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

بهترین فیلم:
1- جدایی نادر از سیمین،
2- جرم، 3- ورود آقایان ممنوع، 4- اینجا بدون من، 5- مرهم.

بهترین بازیگر نقش اول مرد:
1- پولاد کیمیایی (جرم)،
2- پیمان معادی (جدایی نادر از سیمین)، 3- رضا عطاران (ورود آقایان ممنوع)، 4- علی مصفا (چیزهایی هست که نمیدانی)، 5- صابر ابر (اینجا بدون من).

بهترین بازیگر نقش اول زن:
1- ویشکا آسایش (ورود آقایان ممنوع)،
2- لیلا حاتمی (جدایی نادر از سیمین)، 3- فاطمه معتمد آریا (اینجا بدون من)، 4- طناز طباطبایی (مرهم)، 5- نگار جواهریان (یه حبه نقد).

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
1- شهاب حسینی (جدایی نادر از سیمین)،
2- حامد بهداد (جرم)، 3- پیام دهکردی (راه آبی ابریشم)، 4- سعید پورصمیمی (یه حبه قند)، 5- مانی حقیقی (ورود آقایان ممنوع).

بهترین بازیگر نقش مکمل زن:
1- ساره بیات (جدایی نادر از سیمین)،
2- کبری حسن زاده (مرهم)، 3- نگار جواهریان (اینجا بدون من)، 4- سارینا فرهادی (جدایی نادر از سیمین)، 5- شبنم درویش (جرم).

بهترین کارگردان:
اصغر فرهادی (جدایی نادر از سیمین)

بهترین فیلمنامه:
اصغر فرهادی (جدایی نادر از سیمین)

بهترین موسیقی متن:
کارن همایونفر (جرم)



درباره اسب جنگی، فیلم اسپیلبرگ / نقد / شکوه حماقت

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

اسب جنگی

War Horse

2011

کارگردان: استیون اسپیلبرگ
بازیگران: جرمی ایرواین (آلبرت ناراکات)، پیتر مولان (تد ناراکات)، امیلی واتسون (رز ناراکات)، دیوید تولیس (صاحب زمین)، تام هیدلستون، بندیکت کامبربچ، ....

امتیاز:

1/2

این فیلم نه تنها در شروع احمقانه ست، بلكه در ادامه و تا پایانش هم احمقانه ست. تمام آن چیزهایى كه فیلم رو قدم به قدم جلو مى برن، احمقانه و بى منطقن. فیلم نه تنها از احمقانه بودن فرار نمى كنه، بلكه افتخار هم میكنه و مدام سعى میكنه شكوه و زرق و برق بیشترى بهش بده.

در اسب جنگى، شخصیتِ اصلى یك اسب هست (به نام جویی) كه ماجراهای مختلفى رو طى میكنه. داستان فیلم در زمان جنگ جهانى اول، و ابتدا در انگلیس میگذره. بر اساس داستانى هست كه یك نمایش تئاتر هم از روش ساخته شده. ایده ش روى كاغذ بد نیست ولى تبدیل به فیلم بدى شده.

از همون اول فیلم اتفاقات بى منطق مسلسل وار پشت هم اتفاق مى افتن. از اول داستان كه تد (پدر آلبرت) اسب رو در اون حراج میخره. اون هم در حالى كه ایشون روی یك زمین زراعی كار میكنه و براى شخم زدن نیاز به اسب قوى اى براى این كار داره، ولى این اسب مورد نظر رو میخره كه مناسب كارش نیست. براش 30 کویید میده كه ظاهرا پول خیلى زیادیه. و دیگه پولى براى دادن اجاره زمینش نداره. حالا چرا این اسب رو میخره؟ چرا اسبِ مناسب كارش نمیخره؟ چى تو این اسب میبینه كه ما نمى بینیم؟ چرا همه پولش رو میده؟ قبل از این اسب چى كار میكرده؟ قبلا چه جورى زمینش رو آماده میكرده؟ چرا از تجربه ش استفاده نمى كنه؟ فیلمنامه نویس رو این سؤالات كار نكرده. حتى اگه یك بطرى مشروب به دستش بدیم و توجیه كنیم در حالت مستیه، باز هم مشكل داره. گذشته از اینكه دم دستى ترین راهه ، باز هم بى منطقه. چرا تصمیم گرفته اونجا مشروب بخوره؟ چرا بقیه (دوستان و غیر دوستان) نمى فهمن و جلوشو نمى گیرن؟

بعدش این اسب رو میبره خونه و با پسرش(آلبرت) و زنش آشنا مى شیم. زنه ناراضیه و میگه اسب رو بفروش. صاحب زمین هم كه خیلى بدجنسه میگه زود زمینم رو آماده كن. این وسط آلبرت با اسبه دوست میشه و اسمش رو میذاره جویی. چطور انقدر سریع با اسبه ارتباط برقرار میكنه؟ چرا انقدر سریع بهش علاقه مند میشه؟ من كه چیز خاصى در این اسب نمى بینم. آلبرت آموزشِ اسب رو از كجا یاد گرفته؟ چرا انتظار داره كه اسبه به همین راحتى تعلیم ببینه؟ و اسبه چطور انقدر راحت تعلیم میبینه؟

سپس زمان موعود فرا میرسه. صحنه ى شخم زدن رو كه حتما با اون شكل و شمایلش یادتون هست. قراره لحظه حماسی فیلم باشه، ولى یكى از بدترین سکانسهاى فیلمه. چرا در روزهاى قبل زمین رو شخم نزدن؟ چرا كم كم این كار رو نكردن؟ چرا باید همه زمین رو در یك نوبت شخم بزنن؟ چرا یهو همون لحظه باید بارون بیاد؟ چون فیلمساز خواسته به هر نحوى شرایط اسب رو سخت تر كنه! چرا همه اهالى اونجا جمع شدن زیر بارون؟ مگه خودشون كار و زندگى ندارن؟ چرا هیچکدوم كمكى به آلبرت نمیكنن؟ اسبه از كجا میفهمه كه كى باید حركت كنه و كى باید واسته؟ یعنى داره شرایط رو درك میكنه؟ من كه باور نمى كنم. چرا آلبرت قبل از شروع كارش اون سنگ ها رو بر نمیداره كه اون جورى ولو نشن رو زمین؟! چرا صاحب ملك با دیدن این تلاش وقت بیشترى نمیده؟ فیلمساز همه تمهیدات دم دستى رو به كار بسته كه كار اسب رو هرچه دراماتیک تر و حماسی تر كنه، ولى احمقانه ست!

تا اینجاى فیلم، تمام تلاش این بوده كه ما به این اسب ایمان بیاریم و قبول كنیم كه این اسب خارق العاده ست و فراتر از یك اسبه. ولى همون طور كه بالاتر توضیح دادم همه ش بر اساس اتفاقات بى منطق هست و من هیچى از این اسب باور نمى كنم. در ادامه فیلم سعى میكنه روى این پایه سست، بناى بلندى بسازه. علاوه بر اسبه، آلبرت و پدر و مادرش هم برام حائز هیچ اهمیتى نمى شن.

در ادامه، جنگ جهانی اول پیش میاد. تد، به همون سادگى كه جویی رو خرید، به همون سادگى اونو میفروشه به یك نظامی انگلیسى به نام کاپیتان نیکولز، كه چشم بسته عاشق این اسب میشه و اون رو میخره، براى استفاده در میدان جنگ. تازه به آلبرت میگه این اسب خیلى قیمت بیشترى داره. همچنان نمى فهمم چطور با یك نگاه به یك اسب، كه ظاهر معمولى داره، میشه به قدرت، سرعت، استقامت، ذكاوت، سلامت،.. اون اسب پى برد و پول زیادى هم پرداخت كرد.

از اینجا به بعد فیلم وارد فضاى جنگى میشه و جویی یه سر به فرانسه میره و برمیگرده و تو این ماجراها بین آدم هاى مختلفى دست به دست میشه.

خیلى خوش حال شدم كه بندیکت کامبربچ ( كه طرفدار بازی درجه یکش تو سریال شرلوک هستم) رو تو این فیلم، هرچند با اون سبیل عجیب و غریب، در نقشى كوتاه دیدم. ولى ناراحت شدم كه تلاشش براى یك بازى خوب در این فیلم به هدر رفته.

اولین صحنه جنگی اکشن فیلم، كه سپاهی از انگلیسیها ،همه سوار بر اسب(كه یكى شون جویی هست) و شمشیر در دست به مقر ژرمن ها حمله میكنن، و شکست میخورن، کاپیتان نیکولز هم كشته میشه، ولى اسبِ ما زنده میمونه و در میره. چرا شكست میخورن؟ چون سرباز هاى ژرمن اسلحه گرم دارن، و حوصله شمشیربازی تن به تن ندارن. چرا جویی از بین نمیره؟ چون فیلم باید بتونه ادامه پیدا كنه.

آدم هاى اصلی ای كه در فیلم به ترتیب میبینم، دو دسته اند: یك دسته کسانی ان كه خیلى سریع مى خوان جویی رو بُکُشن. دسته دوم کسانی ان كه با یك نگاه عاشق جویی میشن و مدتى نگهش میدارن. یكى از اینها دختر بچه مریض احوالِ فرانسوى، به نام امیلى، با یك لهجه فرانسوی اعصاب خردکن هست كه با پدر بزرگ کلیشه ای و خسته كننده ش زندگى میكنه.

فیلم یك لحظه سینمایی داره (منظورم سکانس بى معناى پایانى نیست، هر چند بعدا بهش میپردازم) ، اونم جاییه كه اسبه تو سیم خاردارها، وسط میدون جنگ، جایى بین دو سپاه انگلیس ها و ژرمن ها گیر كرده، و یك سرباز انگلیسى با یك سرباز ژرمن (از سپاه دشمن كه زبان انگلیسی ش هم خیلى خوبه) با هم همكارى میكنن كه اسب رو نجات بدن. ولى این صحنه فقط براى لحظاتى خوبه. اینقدر كش داده میشه و طولانى میشه كه به اوج مسخرگی میرسه و خنده دار میشه. تصور كنید دو سربازاز دو جناح مخالف، وسط میدون جنگ بعد از همكارى و خوش و بش براى هم آرزوی موفقیت میكنن و دوباره هر كدوم به سپاه خودشون می پیوندن تا به ادامه جنگ و كشتن همدیگر بپردازن!انگار یك بازى کامپیوتریه كه یه لحظه استاپ میشه، انگار نه انگار كه وسط میدون جنگه، اون هم جنگ جهانى اول! مسخره نیست؟

یكى دو جا تصویر بردارى و كارگردانى تکنیکی خوبه. از جمله صحنه ای كه اون دو پسر ژرمن كشته میشن. ولی این تلاش های ناقص هم اغلب به هدر میرن.

در اواخر فیلم، همون اتفاقى كه از اول انتظارش رو داشتیم مى افته. بعد از این همه اتفاق، جناب جویی صحیح و سالم بر مى گرده به حراج. این بار رقیب آلبرت در حراج، براى خریدن این اسب، پدر بزرگ امیلى هست. دیگه نپرسید كه این از كجا فهمیده كه این اسبه اینجا به حراج گذاشته شده! باید این فیلم رو شناخته باشید! به هر حال پیر مرد 100 کویید میده و اسب رو میبره. آلبرت هم، كه توان پرداخت چنین پولى رو نداره، خیلى ناراحت بعد از حراج میره سراغِ پیرمرده. ظاهرا تو این مدت امیلى مُرده، و پیرمرده میگه این اسب رومیخوام چون تنها یادگار امیلیه! ولى آلبرت این چیزا حالیش نمیشه و میگه این اسب مال منه و من تربیتش كردم (اون تربیت هاى معجزه آسای اوایل فیلم كه یادتون هست!!). بعد بلافاصله پیرمرده بى هیچ مقاومتى قبول میكنه و اسب رو به آلبرت تقدیم میكنه. یعنى عملا اون نوه کوچیکش این وسط یعنى هیچ . ظاهرا امیلى نه تنها براى مای بیننده، بلكه براى پدر بزرگش هم شخصیت پردازى نشده و در حد تیپ مونده!! به هر حال پیرمرده كه این همه راه اومده، 100 کوییدش رو هم بی خیال میشه و برمیگرده خونه ش. آلبرت هم به همراه جویی برمیگرده به خونه شون تو دوونشایر انگلیس، همون جایی كه فیلم شروع شد. در واقع در این مقطع فیلم همه بر میگردن خونه هاى خودشون!

پایان فیلم صحنه ایه كه گفته میشه اداى دین به جان فورد هست. ظاهرا چسبوندن یك صحنه ى بى ربط به آخر یك فیلم میشه اداى دین به جان فورد! بله، نما هاى درون مزرعه و حیات خونه یاد آور دره سبز جان فورده، و نما هاى بیرون یادآور فیلم هاى وسترن فورد و بقیه. میبیند، دو چیز بى ربط به هم اینجا جمع شدن. نمای پایانی فیلم، كه از حق نگذریم خیلى زیبا و چشم نوازه، یك آفتاب قرمز در حال غروب، آلبرت سوار بر جویی در حال تاختن در یك جاده خالى، كه بیشتر یادآور جاهایى تو آریزونا و میزوری و تگزاس و امثالهم هست تا دوونشایر در انگلیس! و آلبرت چرا میتازه؟ چرا همون اول فیلم نمیتاخت تا این همه ماجرا درست نشه؟ اصلا به كجا داره میتازه؟ مگه اینجا آمریكاست كه شما بتازی و از این ایالت به اون ایالت، برى به یك دنیاى جدید و بهتر؟ اینجا انگلیسه، برادر! همه جاش عین همه!

بعد از دیدن این فیلم سوالاتى در ذهنم شكل گرفت: اینكه این فیلم براى چى ساخته شده؟ آیا قرار بوده فیلم خوبى باشه؟ آیا اسپیلبرگ و همکاراش موقع ساخت فیلم فكر میكردن دارن فیلم خوبى میسازن؟ فیلم براى چه جامعه مخاطبی ساخته شده؟ آیا قرار بوده حقایقی در باره جنگ جهانى اول بگه؟ آیا قرار بوده حقایقی در باره اسب ها بگه؟ آیا قرار بوده ذهنیات من رو در مورد موضوع خاصى به چالش بكشه؟ آیا قرار بوده احساس خاصى در من بر بینگیزه؟ آیا كسانى كه از فیلم تعریف میكنن همین فیلمى رو دیدن كه من دیدم؟ ،... جواب هیچ یك از این سوالات رو نمیدونم.

در طول فیلم، نه اسبه، نه اون یكى اسبه، نه آدمها، نه جنگ هیچكدوم برام مهم نمى شن و به یاد نمیمونن. خصوصا اسبه، جویی كه فیلم خیلى روش سرمایه گذارى كرده. کلوزآپ هاى متعددى از جویی دیده میشه در موقعیت هاى مختلف، كه همیشه یه جور ان. من چیزى فراتر از یك اسب در این موجود نمى بینم، و باور نمى كنم كه این اسب احساساتى انسان گونه داره. همون طورى كه مثلا در فیلم درختِ زندگى ترنس مالیک، انسان گونه عمل كردن اون دایناسور رو باور نمیكنم. چون میدونم غیر واقعیه. نمیتونم به خودم دروغ بگم.

اسپیلبرگ، كه از فیلمسازهای مهم دنیاست، و چند فیلم خیلی خوب داره، معمولاً تو فیلماش با وجود انواع و اقسام نو آورى هاى بصری و کامپیوتری و تكنیكی، اصل رو بر قصه و روایت قرار میداده. اما اینجا ضربه اصلى از قصه وارد شده. انتظار چنین فیلم ضعیفی از او نداشتم.
همچنان بهترین فیلم اسپیلبرگ، به نظرم تله فیلم سال 1971 اش، دوئل هست.


 



درباره هوگو / نقد / کودک درون آقای اسکورسیزی

 

نوشته شده توسط:درباره سینما


هوگو
Hugo




2011
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بر اساس رمانی به نام " اختراع هوگو کابره "

بازیگران: آسا باترفیلد (هوگو کابره)، بن کینگزلی (جرج ملیس)، ساشا بارون کوئن (بازرس ایستگاه)، جود لا (پدر هوگو)، کلویی گریس مورتز (ایزابل)، کریستوفر لی، ری وینستون، امیلی مورتیمر، ...

امتیاز:
***


داستان فیلم در دهه 1930 پاریس میگذره. هوگو پسر بچه یتیم و تنهایی هست که در یک ایستگاه قطار زندگی میکنه. یک آتاماتون (آدم آهنی) کوچیک داره که تنها یادگاری از پدرشه. این آتاماتون ناقصه و هوگو فکر میکنه که با کامل کردن و به راه انداختنش، میتونه آخرین پیغام پدرش رو بفهمه. هوگو میخواد دنبال یک کلید مخصوصی بگرده که آتاماتون رو راه بندازه. در این بین با مردی به نام جرج ملیس، صاحب یک فروشگاه در همون ایستگاه، و دختر خوانده ماجراجوش، ایزابل آشنا میشه. در ادامه متوجه میشیم که ظاهرا ارتباطی بین ملیس و آتاماتون و پدر هوگو وجود داره...

اگر فیلم رو به دید یك فیلم کودکانه نگاه كنیم، باید بگیم به اندازه كافى هیجان و تحرک نداره و محتواى اصلى فیلم، كه عشق به سینما و تصاویرِ متحرک اولیه سینما هست، خیلى براى بچه هاى كوچكِ امروزى قابل درك و اثرگذاری نیست. درست كه بچه هاى امروزى فیلم دیدن رو دوست دارن، ولى نمیشه تصور كرد كه یه بچه هفت،هشت ساله تو این دوره زمونه، در هر جاى جهان، یك احساس جادویی نسبت به آپارات و پرده ى سینما داشته باشه. نوستالژی فیلم هاى صامت اولیه رو هم كه مسلما نداره، بر خلاف آقاى اسکورسیزی البته.

اگر فیلم رو یه خرده بزرگونه نگاه كنیم، نقص هایی در شخصیت پردازى و روایت به چشم میاد. عامل جلو برنده فیلم، حس تنهایى هوگو پس از مرگ پدرش بود، و او میخواست با كامل كردن آتاماتون ، آخرین پیام پدرش رو بشنوه یا ببینه. اما وقتى آتاماتون به كار مى افته، یك نقاشى میکشه كه بعد مى فهمیم یك صحنه از یك فیلم هست. كمى بعد تر مى فهمیم صحنه از فیلمیه كه جرج ملیس(کاراکتر بن کینگزلی) در جوانیش ساخته. از اینجا به بعد پدر كاملا فراموش میشه. كمى بعد تر مى فهمیم كه خود آتاماتون رو هم جرج ملیس ساخته. پس پدره این وسط الكیه، چون نقشى در ساخت اون آتاماتون نداشته. اگر مى خواسته به پسرش عشق به سینما رو یاد بده، راه هاى ساده تر و مستقیم تر و كم خطرترى رو میتونست انتخاب كنه، و اگر میخواست با اون آتاماتون پیغام دیگه اى به پسرش بده، كه خوب كاملا شكست خورده.

کاراکتر هوگو، به عنوانِ قهرمانِ داستان، به اندازه كافى جذاب نیست. در واقع، در سفرش همذات پنداری با او نمى كنیم. یك حس ترحم اولیه اى نسبت بهش داریم كه به تدریج از بین میره. ماجراجویی هاش و عشق به سینماش رو هم باور نمى كنیم. بازی پسره (آسا باترفیلد) هم بده و چهره اش هیچ اکسپرشنی از احساسات نداره و دیالوگ ها رو هم به خوبى ادا نمى كنه. بازی دختره (کلویی گریس مورتز) بهتر و با تسلط تره، هر چند به کاراکتر مهمی تبدیل نمیشه.

این فیلم بر اساسِ یك رمان ساخته شده . من رمانش رو نخوندم. ولى حدس میزنم كه اسکورسیزی نتونسته كل محتواى كتاب رو كامل به یك فیلمنامه تبدیل كنه و جاهایى رو ناقص گذاشته.
مثلا شخصیت کتابفروش، با بازى کریستوفر لى بزرگ، كه یكى دو صحنه تو فیلم هست كاملا بى مورد و حتى اضافیه. حضور خیلى كوتاهى تو فیلم داره. هیچى ازش نمى فهمیم. اصلا چرا اون كتاب سینما رو به هوگو میده؟ داستان خودش چیه؟ احتمالا این شخصیت برا خودش تو كتاب داستانى داشته كه تو این فیلم حذف شده. شخصا براى من كنجكاوى بر انگیز ترین شخصیت، کاراکتر کریستوفر لی بود، نه بقیه و حتی هوگو.

فیلم به لحاظ بصری بسیار بسیار چشم نوازه. تصویر بردارى و رنگ فیلم عالیه. كارگردانى هنری خوبه. تو چند صحنه کارگردانی اسکورسیزی خیلى خوب به چشم میاد. موزیک فیلم عالیه. طراحى صحنه و لباس خیلى خوبه. جزییاتی كه در قاب بندى و صحنه آرایى هست، كه تو فیلم هاى اسکورسیزی همیشه یك قوت هست، اینجا هم خوبه. داستان فیلم، منهاى اشكالاتى كه بالاتر گفتم، قابل تحمل و قابل دنبال كردنه. لحظات دلنشینى هم داره. مثلا اونجایی رو دوست دارم كه هوگو كل جهان رو به یك ماشین تشبیه میكنه و این مونولوگ رو میگه:

I'd imagine the whole world was one big machine. Machines never come with any extra parts, you know. They always come with the exact amount they need. So I figured, if the entire world was one big machine, I couldn't be an extra part. I had to be here for some reason. And that means you have to be here for some reason, too

چند جا فیلم خیلى به ایجاد یك فضا و حس و حال رویایی و خیالی نزدیك میشه. یه مقدار حس نوستالژی به سینمای قدیم رو در بیننده بزرگسال ایجاد میكنه. اسکورسیزی سالهاست در زمینه ى جمع كردن و ترمیم و حفاظت از فیلم هاى خیلى قدیمى فعالیت میكنه و از این جهت هم خدمات زیادى به سینمای جهان كرده. برام جالب بود كه این علاقه خودش رو به خوبی تو فیلم پرداخت كرده و اهمیت این كارهاش رو به عنوان یكى از تم هاى فیلم ارائه كرده. انصافا بعد از دیدن فیلم، حس نكردید كه ترمیم و مراقبت از حلقه فیلم هاى خیلى قدیمى مهمه و باید تلاش كنیم این فیلم ها از بین نرن؟ من كه چنین حسى داشتم.

فیلم قبلى اسکورسیزی ، یعنى شاترآیلند به نظرم بهتر از این بود. بعضی از فیلم هاى قبلترش كه جاى خود دارند. میزان تعریف و تمجید ها و جایزه های این فیلم، در كنار میزان بى اعتنایی ها نسبت به شاتر آیلند، برام عجیبه. اون فیلم شایسته تقدیر بیشتری بود. این فیلم اسکورسیزی شاهكار و عالى نیست، ولى فیلم نسبتأ خوبیه.



درباره انتهای خیابان هشتم / نقد / این فیلم با کسی شوخی نداره

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

انتهای خیابان هشتم



سال اکران : 1390
کارگردان : علیرضا امینی
نویسنده :  علیرضا امینی، محمد باغبانی
بازیگران: ترانه علیدوستی (نیلوفر)، صابر ابر (بهرام)،
حامد بهداد (موسی)، ...

امتیاز:
1/2 ***

در فیلم، سعید که مرتکب قتل شده قراره سه روز دیگه اعدام بشه. خواهرش نیلوفر به همراه خانواده و دوستانش ( بهرام، موسی و...) این سه روز رو برای فراهم کردن 100 میلیون تومن پول دیه زمان دارن تا سعید رو از اعدام نجات بدن.  اونها برای جور کردن این پول آماده ان دست به هر کاری بزنن، هر کاری! شعار سه شخصیت اصلی فیلم اینه : " ما دیوونه ایم، اعصابمون خرده، با ما شوخی نکنید"!
اگر ناراحتى قلبى دارید این فیلم رو نبینید. اگر هم ناراحتى قلبى ندارید، بعد از دیدن این فیلم، دچارش خواهید شد!
مطمئن باشید چنین فیلمى در سینمای ایران ندیدید.
فیلم از چند جهت ویژه هست: به لحاظ مضمون، نوع نگاه به مضمون، فضاهای متفاوت فیلم، نوع بازى ها، نوع و شدت ایجاد هیجان، رابطه ى جدیت لحن فیلم با جدیت خود داستان، ...
ریتم فیلم خیلى تند هست، بسیار پر هیجان و جدى و سنگین، و تقریبا اجازه ى استراحت فكرى به بیننده نمیده. از این نظر میتونم این فیلم رو با فیلم اینسپشن مقایسه كنم. فیلم به اندازه كل زمانش (و چه بسا بیشتر) متریال داره و در القای هیجان زیاد و فزاینده به بیننده هیچ ترسى نداره و همینطورى جلو و بالا میره، و بیننده رو به جاهاى عجیب غریب، چه به لحاظ فیزیكى، چه به لحاظ حسى میبره.
بازى ترانه علیدوستی اوریجینال و بى نظیره. میشه گفت نقطه قوتِ اصلى فیلمه. یك بازى بى ترس و كاملا از عمق وجود. وقتى فیلم رو میبیند حس نمى كنید داره بازى میكنه، حس میكنید واقعا مى خواهد هر كارى بكنه كه اون 100 میلیون رو جور كنه  ! و این یعنى کاراکتره كه به چشم میاد و به یاد مى مونه، نه بازیگر. واقعا شایسته تقدیر و جایزه هست. صابر ابر همیشه خوبه. اینجا خیلى خوبه. با یك نگاه میشه تمام احساساتى كه بر کاراکترش گذشته و میگذره، رو فهمید. حامد بهداد، كه نگران بودم بازیش خیلى اغراق آمیز و بیرون از فیلم باشه، به طورِ شگفت انگیزى كنترل شده و به اندازه هست. بهداد تو هر فیلمی که براى فیلم بازى میكنه و نه براى خودش، نتیجه كار عالى میشه. اینجا اینطوره.
در چند مورد ، منطقِ فیلم گنگ هست. خصوصا اونجایى كه اون 50 میلیون رو قرار بوده بهشون بِدن، ولى بعدش نمیدن، به طورِ واضح توضیح داده نمیشه. هر چند میشه حدس هایى زد. همچنین اینكه چرا انقدر دیر شروع کردن به پول جمع كردن.
رابطه و نسبت آدم ها خیلى معلوم نیست. میفهمم كه نیلوفر براى برادرش هر كارى بكنه، ولى نمى فهمم چرا بهرام، و خصوصا موسى حاضرن خودشونو به هر آب و آتیشى بزنن.
در باره خود قتلی كه سعید مرتكب شده، جزئیاتی ارائه نمیشه. براى همین بیننده حس محكمى نسبت به اعدام سعید نداره، و كاملا معطوف نیلوفر، بهرام و موسى هست. حتى یه جا هایى بیننده شاید راضى هست كه سعید اعدام بشه. البته فیلم دنبالِ این نیست كه به طورِ مستقیم به خود مسأله اعدام و اخلاقى بودن یا نبودنش بپردازه.
مشكلِ اصلى فیلم، پایانشه. بحث این نیست كه پایانش باز باشه یا نه، بحث اینه كه این فیلم اصلا پایان نداره! فیلم در یك لحظه ناغافل كات میشه و تموم میشه، در حالى كه همه چى داره ساخته میشه و فیلم به نقطه اوج میرسه، فیلم تموم میشه. احتمالا توجیه فیلمساز از این پایان مى تونه این باشه كه بیننده هنگام ترك سالن، با این سوال درگیر بشه كه " نیلوفر براى جور كردن پول دیه برادرش، آیا به اون حركت ادامه میده یا خیر؟". در صورتى كه جواب این سوال تا حدى مشخصه، چون قبلش ذره ای تردید در او نمى بینیم، و اتفاقى هم در اون بین نیفتاد كه نیاز به پول از بین بره. سوال اصلى بیننده از ابتداى ماجرا این بوده كه " بالاخره این 100میلیون جور میشه یا نه، و سرنوشت سعید چى میشه؟"، كه فیلم این سوال اصلى رو بى پاسخ میذاره.
به نظر میرسه ممیزی و سانسور یكى از دلایل عمده گنگی بعضى جاها، و پایان فیلم باشه. هر چند فیلم میتونست همچنان ادامه پیدا كنه، و نشون هم نده كه نیلوفر راضى به اون كار میشه یا نه.
اما با این ها، فیلم خوبیه.
نگاه فیلم به این کاراکترها، كه تو این محیط سخت و جدى قرار گرفتن، و با تمام وجود دست و پا میزنن، نگاه سادیستی نیست. قرار نیست بیننده از تماشاى گرفتارى و تحقیر این آدم ها لذت ببره، بلكه قراره با تماشاى مصمم و اکتیو بودن و استقامت و قاطعیت این آدمها در حل مشكلات، به وجد بیاد و در این مسیر با شخصیت ها ( به خصوص نیلوفر) هم راه بشه. این تاثیر در فیلم خیلى خوب ایجاد میشه و ارتباط حسى خیلى خوب در اومده. كارگردانى و بازى ها شجاعانه هستن و هر بیننده ای این رو میفهمه.
این فیلم کاملا پیشنهاد میشود برای دیدن.




درباره بای سیکل ران / نقد / یک تجربه سخت

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

بای سیکل ران
The Cyclist



ساخت ایران، سال 1364
كارگردان و نویسنده : محسن مخملباف
بازیگران :  محرم زینال زاده ، اسماعیل سلطانیان ، مهشید افشارزاده و ...

امتیاز:
1/2 **

بای سیکل ران، داستان یك مردِ افغان، به نام نسیم هست كه براى مداوای زنش نیاز به پول داره، و قبول میكنه كه به مدت یك هفته بی توقف تو یه سیرک ركاب بزنه و با دوچرخه بگرده. در ادامه، این قضیه ذی نفعانی پیدا میكنه و عده ای به خاطر منافعشون براى موفقیت و عدمِ موفقیت نسیم تلاش میكنن.
نفهمیدم مكانِ جغرافیایی فیلم دقیقا كجاست. ولى هر جا هست، جاى به شدّت داغونیه! مخملباف حواسش بوده كه یه وقت چیز مثبتى از شرایط زندگى اونجا نشون نده! مردم در بدبختى زندگى میكنن و لذتى از زندگى نمی برن. حتى براى مردمِ فیلم هم احترامى قائل نمیشم. چون حتى یك نفر تو اون جمعیت تماشاچی سیرک پا نشد بگه این بساط رو جمع كنید، از زجر كشیدن یك انسان لذت نبرید، و سر مرگ و زندگى یك انسان شرط بندی نكنید. در واقع میتونم این طور نتیجه گیرى كنم كه از نظرِ فیلمساز، این آدم ها بدبخت اند، و حقشونه كه بدبخت باشند.
فیلم سختیه براى دیدن. ولى خود داستان هم سخته. آن چه نسیم در طول فیلم تجربه میكنه بسیار سنگین و پر نوسان هست، كه كارگردان تونسته این سنگینى رو به بیننده منتقل كُنه. از بازى محرم زینال زاده هم نباید گذشت كه این نقش سخت رو به بازی كرده. موسیقى عالی مجید انتظامى به حس بیننده خیلى كمك میكنه.
چندان طرفدار پایان فیلم نیستم. فیلمى كه داستان استقامت یك آدم هست كه به خاطر یك هدف مشخص همه چیز رو تحمل میكنه، قاعدتاَ باید پایان بندی قاطع ترى مى داشت و در یك نقطه محكم مى ایستاد، نه اینكه به حركت ادامه بده به خاطر خود حركت، نه چیز مهمترى.
فیلم بدی نیست. دیدنش کمی تا قسمتی پیشنهاد میشه. هرچند من حاضر نیستم دوباره این فیلم رو ببینم.




درباره زندگی زیباست ( La vita è bella )، فیلم روبرتو بنینی / نقد / شیرینی در اوج تلخی

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

زندگی زیباست
Life Is Beautiful / La vita è bella



ساخت ایتالیا، سال 1997

کارگردان : روبرتو بنینی
بازیگران : روبرتو بنینی ، نیکولتا براشی ، جورجیو کانتارینی و ...

برنده جایزه بهترین فیلم جشنواره کن 1998
برنده اسکار بهترین فیلم خارجی و بهترین بازیگر نقش اول مرد

امتیاز:
 
1/2 ***

یك فیلم گرم و صمیمى خانوادگی، كه حس خوبى درباره زندگى به بیننده میده. فیلمنامه خیلى خوبه. در نیمه اول فیلم، وجه کمدی غالبه. اما نیمه دوم داستان متفاوت و کمی جدى تر میشه ، ولى هنوز لحظات هاى کمدی خوبى در دل موقعیت های تراژیکش  وجود داره. سکانسی كه روبرتو بنینی حرف هاى اون افسرِ ژرمن رو ترجمه میكنه فوق العاده خنده دار و به یاد موندنیه.
شخصیت اصلى فیلم، گویدو با بازى بسیار خوب بنینی هست. شخصیتِ جالبیه . تمام تلاششو میكنه كه زندگى رو اون جورى به بقیه نشون بده كه دوست دارن و خوش حال بشن. اتفاقاتِ ساده رو معجزه نشون میده، و بعد كه قضیه اشغالِ شهر توسط نازى ها در زمانِ جنگ جهانى دوم پیش میاد و گویدو و خانواده ش، به واسطه ى یهودى بودنشون، به کمپ نازى ها برده میشن، اون شرایط سخت و ترسناك رو به صورت یك بازى به پسر کوچیکش ارائه میكنه. در بد ترین وضعیت ها هم دست از شوخى هاش بر نمیداره، چون نمى خواد آدم هایى كه دوست داره احساس ناراحتى كنن. البته فیلم به هیچ وجه درباره و محدود به هولوکاست نیست، فیلم به هیچ وجه درباره سیاست نیست. فیلم درباره همه ماست. درباره زندگیه. از سطح به عمق میره.
فیلم، به اندازه کافی جذاب هست و شخصیت ها برای بیننده مهم میشن.
البته به اندازه كافى لایه هاى شخصیتِ گویدو کند و كاو نمى شه. هر چند در صحنه هاى پایانى تا حدى خودش رو مى شناسیم. ولى كافى نیست. بهتر بود چند جا تنهایى و جدیتش رو هم ببینیم، در حالى كه جك هاش و خل بازى هاش رو فقط میبینم.
دیدن این فیلم شدیدا توصیه میشود! زندگى زیباست...



درباره فیلم زن زیادی/ نقد/ همه چیز فدای نتیجه گیری نچسب شعاری

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

 زن زیادی (1383)

 


كارگردان و نویسنده : تهمینه میلانی
بازیگران: مریلا زارعی، امین حیایی، السا فیروزآذر، پارسا پیروزفر، كیكاوس باكیده و ....

ارزش:
1/2 **

اگر فكر میكنید یك خانم با سواد معلمِ مدرسه ممكن نیست مورد ظلم و خیانتِ شوهرش قرار بگیره، باید این فیلم رو ببینید.
بخش اعظمی از فیلم قابل دیدن و قابل قبوله. اما سکانس مفصلِ آخرِ فیلم، كه وجود یك اسلحه در دست کاراکتر پارسا پیروزفر ، باعث میشه همه شخصیت هاى اصلى فیلم سفره دلشون رو باز كنن، و خصوصا خانم هاى فیلم شروع كنن به صحبت هاى طلبکارانه از جامعه، و اینكه چطور تنها عامل مشکلاتشون (كه اغلب سطحى پرداخت شدند) ، یا پدر، یا شوهر، یا برادر یا هر مردِ دیگری هست. كلا تو اون سکانس هر كسى به نوبه خودش شعار هایى میده. سطحِ مفهومی فیلم از این شعار ها فراتر نمیره.
اما قبل از این حرف ها، روند فیلم خوبه. ریتمش درسته. درام، تعلیق و هیجان داره. خصوصا اون قسمت هایى كه شخصیتِ اصلى فیلم، با بازى مریلا زارعى، از حالت انفعال در میاد و دست به كارهایى میزنه. شخصیتِ پلیس فیلم خیلى خوبه و حضور خوبى داره. اما سکانس نهایی فیلم همه چى رو خراب میكنه. چون همه لحظات خوبى رو كه بیننده با فیلم داشته، رو به زور با این نگاه كه " هر چى دیدى تو فیلم در دلش فقط این حرفهایى هست كه این چهار تا آدم الان میگن"، اون هم با اون بازیهای اغراق آمیز، خراب میكنه و میشه گفت ته دل بیننده رو خالى میكنه. ضمنا فیلمساز در حق قائل شدن نسبى براى شخصیت هاى مردِ فیلم، تقریبا ناموفقه. نمای پایانی فیلم گویاست.
به هر حال، می تونست فیلم خیلى خوبى باشه، ولى فیلمساز از اونجا كه شعار دادن براش مهم تر از لذّت بیننده بوده، با دست خودش سطحِ فیلمش رو پائین آورده. فیلم قابل تشبیه به انشای یک دانش آموز دبستانیه که باید آخرش حتما یک پاراگراف نتیجه گیری ( حتی بی ربط و نچسب ) داشته باشه و گرنه نمره ای نداره.



درباره سه درجه تب/ نقد/ پر از ایراد ولی مفرح و قابل دیدن

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

سه درجه تب (1389)



كارگردان:  حمیدرضا صلاحمند
نویسنده: فرهاد طلب نوری    
بازیگران:   رضا عطاران، الهام حمیدی، علی صادقی، سیروس گرجستانی ، مهتاج نجومی ، محمدرضا شریفی نیا، بهاره افشاری و ...


ارزش فیلم:

                    1/2 *

الهام (الهام حمیدى) و نامزدش( که نه اسم کاراکتر رو الان میدونم، نه اسم بازیگر! بهش میگیم "پسره"!!) قراره با هم ازدواج كنن. اما قبلش مادرِ پسره، خانم جلالی (مهتاج نجومی) باید صلاحیت الهام رو تائید كنه. یكى از فاكتور هاى مهمِ ایشون، شكل دماغ این خانم هست، که ظاهرا قضیه جدی هست. با یك عملِ جراحی بینى، مشكلِ بزرگِ بینىِ بزرگ حل میشه و الهام تائید میشه. بعدا مى فهمیم كه شراره( بهاره افشارى) قبلا در این آزمونِ مادرِ رد شده بوده. البته فیلم صراحتا"مشخص نكرده كه دلیل عدمِ تائید شراره دماغش بوده یا نه. در واقع فیلم قضاوت در مورد بینىِ بهاره افشارى رو به بیننده واگذار كرده.
خلاصه، اینا آماده ازدواج میشن. اما الهام به صورتِ خود جوش، شناسنامه ش رو بى خیال میشه چون عكسِ با دماغ قبل از عملش توش هست. میره المثنی میگیره. بعد كه تو شناسنامه نگاه میكنه، میبینه ای داد بیداد! اسم شخصى به نام كریم سوزنی( رضا عطاران) تو شناسنامه الهام به عنوانِ شوهر اومده! جالب شد، نه؟!
البته در ادامه فیلم، هیچ اثرى از یافتن علتِ این اشتباه دیده نمیشه. در واقع این مسأله تعجب آور و مشكوك، به هیچ وجه روش كار نمیشه و صورت مسأله یك معمای مرموز، به راحتى پاك میشه. و فیلم سراغِ چیز هاى دیگه اى میره. ضمنا در ادامه مبحث عملِ بینى هم كاملا فراموش میشه.
بعد اینا میرن دنبالِ كریم و پیداش میكنن ( البته به راحتى)، و با او و همكارش، رحیم (على صادقى)، كه خواهرش به کریم علاقه عجیبی داره ، آشنا میشن و قرار میشه كه با هم برن شمال، كریم شناسنامه ش رو از خونه اش تو روستاشون برداره، بعد با هم برن ازدواج نکرده طلاق بگیرن. در این نقطه از فیلم، دیگه نباید بپرسید كه اصلا چى شد كه اسم كریم اومد تو شناسنامه الهام! باید فراموشش كنید.
در این سفرِ جاده ای ، ماجراهایی پیش میاد. یه جایى پاى پلیس (سیروس گرجستانی) وسط میاد، با یك راننده جرثقیل جالب( محمد رضا شریفی نیا ) آشنا مى شیم، رحیم هم به اتفاق خواهر و مادرِ گرام، دنبالِ كریم اینا راه مى افتند، و از همه مهم تر كریم علاقه نسبت به الهام پیدا میكنه.
تو فیلم كلا یك جاده وجود داره، كه همه همدیگر رو میتونن پیدا كنن، بین تهران و جایى به نام "شمال"، كه در این فیلم به معنى یك قطب جغرافیایی، یا یك ناحیه از كشور، یا حتى یك استان یا شهر نیست، بلكه یك نقطه رو مشخص میكنه. به طورى كه یه جایى وسطای جاده، الهام به نامزده میگه "رسیدیم. اینجا شماله".
صحنه ى رودررویی شراره و الهام در حضور پسره، و كنش هاى پسره كه کلیشه ای و بر خلاف رابطه ى اینا در اوایلِ فیلمه، نشان از عجز فیلمنامه نویس داره، كه براى حل مشكلِ فیلم و باز كردن گره فیلم، به دم دستى ترین شكل عمل كرده و ظاهرا هیچ چیزى دیگه اى به ذهنش نرسیده، احتمالا به اندازه كافى فكر نكرده. خودتون ببینید، مى فهمید چقدر مزخرف هست اون صحنه.
اگر منطق رو فراموش كنید، میتونید از بعضى از شوخی هاى فیلم لذت ببرید. خصوصا بازى عطاران كه انصافاً این بازیگر یه گنج هست و مى تونه هر فیلمى رو قابل دیدن كُنه. این فیلم هم 80 درصد خوشمزگی هاش رو مدیون بازی عطاران ، و توانایی او در در آوردنِ شوخى هاى تصویرى هست. على صادقى، كه معمولاً طرفدار بازی ش نیستم، اینجا حضور هاى كوتاه و پراکنده ای داره، کمی تا قسمتی تکراری ولى خوبه. یك صحنه ى رقصِ دست جمعى تو فیلم هست، كه به یاد موندنیه. الهام حمیدى، كه معمولاً به عنوان بازیگرِ نقش هاى مقدس، پاکدامن، یکدست و flat شناخت میشه، اینجا در نقشى نسبتأ متفاوت، بازیش بد نیست. حد اقل سعیشو کرده. شریفى نیا هم در فیلم هست كه نقش كوتاه و غریبى داره، و بازیش هم خوبه.
البته اشتباه نشه، این فیلم یك کمدی سخیف هست! اما کمدی سخیفی كه خنده داره و مى تونه بیننده رو تا آخر هم راه كنه، و بیننده هم در نهایت بهش فحش نده. فیلم مفرح و شادیه، و با مقدارى اغماض و گذشتن از منطقِ ضعیف، و چند صحنه ى نچسب، میتونید لحظات خوبى با این فیلم داشته باشید. من كه چند صحنه خیلى خندیدم.




درباره قسمت دوم جانی انگلیش (Johnny English Reborn)/ نقد/ یک روآن اتکینسون جذاب و دیگر هیچ

 

نوشته شده توسط:درباره سینما

Johnny English Reborn


محصول 2011


ارزش:
1/2 *

جانی انگلیش، یك مامور مخفی امنیتى تا حدى دست و پا چلفتی هست كه ورودش به مأموریت هاى جدى و خطرناك، ماجرا هاى فیلم رو به وجود میاره. این کاراکتر به نوعی هجوی از شخصیتِ مشهور جیمز باند هست. این فیلم، یعنى Johnny English Reborn، قسمت دومِ ماجرا هاى این کاراکتر ، و دنباله ای بر فیلم قبلى، یعنى Johnny English هست. البته فیلم اول، فیلم بهترى بود.
فیلم به لحاظ قصه ارزشِ خاصى نداره و فاقدِ جذابیته. كارگردانى هم خوب نیست و نتونسته موقعیت هاى کمدی-هیجانی رو به اندازه كافى خوب در بیاره.
اما چیزى كه این فیلم رو قابل دیدن میكنه و تنها نكته مثبتِ فیلم هست، حضور و بازى "روآن اتکینسون" (همون مِستربین خودمون! ) هست. اتکینسون بى تردید یك نابغه در کمدیه و میمیک ها و حركات و واكنش ها و نحوهِ دیالوگ گفتن هاش، بسیار خوبه و به تنهایى مى تونه لحظات خنده دارى رو خلق كُنه. خصوصا سکانس جلسه مسئولان امنیتى، كه صندلى جانی بالا پائین میره، فوق العاده خنده داره!! تنها چیزى كه باعث میشه از دیدن این فیلم پشیمون نباشم تماشاى نبوغ کمدی اتکینسون، و شوخى هاى تصویرى و كلامى اى كه صرفا توسط او خلق میشه، هست، كه البته میتونست خیلى خیلى بهتر و در بستر قصهِ جذاب تر و هوشمندانه ترى به كار گرفته بشه.


 


  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2  


درباره "شبکه"، آخرین فیلم ایرج قادری 1391/03/3
درباره نارنجی پوش / نقد 1391/02/21
درباره فیلم مجموعه ای از وقایع ناخوشایند (A Series of Unfortunate Events)/ نقد و مرور فیلم/ مجموعه ای از چهره های عجیب و غریب برای جیم کری 1391/02/2
درباره فیلم جدید ال پاچینو، Stand Up Guys / یک عکس جالب به اضافه اندکی توضیح 1391/01/29
درباره 9 فیلم نامزد بهترین فیلم اسکار 2012 / ارزشگذاری و نقدهای کوتاه 1391/01/24
درباره نیمه شب در پاریس/ نقد/ آن دوران طلایی 1391/01/23
درباره سینمای ایران در سال 1390 / بهترین های سال 90 از نگاه من 1391/01/10
درباره اسب جنگی، فیلم اسپیلبرگ / نقد / شکوه حماقت 1391/01/9
درباره هوگو / نقد / کودک درون آقای اسکورسیزی 1391/01/5
درباره انتهای خیابان هشتم / نقد / این فیلم با کسی شوخی نداره 1390/12/25
درباره بای سیکل ران / نقد / یک تجربه سخت 1390/12/23
درباره زندگی زیباست ( La vita è bella )، فیلم روبرتو بنینی / نقد / شیرینی در اوج تلخی 1390/12/23
درباره فیلم زن زیادی/ نقد/ همه چیز فدای نتیجه گیری نچسب شعاری 1390/12/20
درباره سه درجه تب/ نقد/ پر از ایراد ولی مفرح و قابل دیدن 1390/12/14
درباره قسمت دوم جانی انگلیش (Johnny English Reborn)/ نقد/ یک روآن اتکینسون جذاب و دیگر هیچ 1390/11/20
لیست آخرین پستها